الف صاد

خواب سرد

يكشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۳، ۰۴:۳۱ ب.ظ

روسری گلدارش را که  همسایه ها بر سرش انداخته بودند دو سه بار تا زد و سرش را محکم بست تا شاید درد سرش کمی ارام بگیرد .موهای سیاه رنگش پریشان از کنار گردن تا روی سینه اش ریخته بود با انگشتانش چند تار موی سپیدش را گرفت و لبخندی تلخ گوشه لبانش خشک شد .پاهایش را توی رختخواب جمع کرد و به مردش نگاهی کرد ومرد سر از سجده برداشت و دستانش را به سوی اسمان برد و به صورتش کشید ....


ریش هایش که بلند شده زیباتر شده است صورت سرخ و سفیدش را موهای سر و صورتش مثل قرص ماه کرده است .یادش باشد امروز به سلمانی برود.مرد نگاهی به زنش کرد و گفت برق را خاموش کن .و بدون انکه سجاده اش را جمع کند کنار همسرش دراز کشید.بالش کوچکش را روی بالش دو نفره شان گذاشت و چشمانش را بست .زن کنار مرد زیر پتو جا به جا شد و دستش را زیر سرش گذاشت تا بهتر صورت مردش را ببیند .تمام بدنش از خستگی دیروز درد می کرد .مرد هم حسابی خسته شده بود .صدای خروپفش که بلند شد زن لبخندی زد و دستش را از زیر سرش برداشت و به سقف اتاق خیره شد و نفسی عمیق کشید چیزی میان اه  و حسرت .و تمام جانش را از عطر سجاده مرد که در رختخواب جانی دیگر گرفته بود پر کرد .گرمای خواب صبحگاهی میان چشمانش دوید و چشمانش را روی هم گذاشت چهل روز از مرگ پدر گذشته بود و همین دیروز همسایه ها امده بودند دنبالش و به خانه اورده بودند و رخت مشکی اش را با روسری گلداری عوض کرد بودند .بیچاره مادر چهل شب است دلش نمی اید در رختخواب دو نفره شان بخوابد و گوشه اتاق کز میکند و به خواب می رود .صدای خرو پف مرد کمی بلند تر و سریع تر شد .وحشتی عجیب سینه زن را فرا گرفت .می ترسید چشمانش را باز کند سالهاست با صدای خرو پف همسرش میخوابد و بیدار میشود .صدای خروپف مرد قطع شد .حس کرد سردی تمام وجودش را گرفته است .چشمانش را گشود شاید صبح شده و مرد رفته تا سماور را روشن کند .

مردش ارام گرفته بود بالش کوچک زیر سرش را جا به جا کرد تا راه نفسش باز شود .دکتر به او هشدار داره بود که مواظب سلامتی اش باشد چربی اش بالاست و اضافه وزن دارد .بالش را به ارامی تکانی داد مرد خرناس عمیقی کشید و چشمانش را گشود و با لبخند به همسرش نگاهی کرد و به بازدمی ارام چشمانش را بست .زن مات به مردش نگاه می کرد.تمام جسمش میخکوب شده بود و یارای صحبتی نداشت .تمام قوتش را به دستش داد وبا ضربه به شانه مردش زد حاج حسن ؟؟حاج حسن ؟؟

صدایش را بالا تر برد حاج حسن ؟؟چشاتو باز کن ؟؟اقا ؟؟چشماتو باز کن ...

با دو دستش به سرش کوبید و گفت خداااااااااااااااا                            

کودکان با صدای زن از خواب بیدار شدند و در رختخوابشان نشستند .زن سراسیمه از اتاق خارج شد و پا برهنه و با موهایی پریشان به کوچه دوید .

صدای مردی که سرفه می کردو از پله ها بالا می امد با یالله داخل شد ...خانه شلوغ و شلوغ تر می شد و همسایه ها وارد خانه می شدند .و صدای زن میان گریه ها گم و پیدا می شد .سجاده هنوز باز بود ومرد کنار مهرش ارام گرفته بود .

زن، کودکان مات و مبهوتش را در رختخواب در اغوش کشید و صدا در گلویش خفه شد و کمی بی حال شد زنان دراغوشش گرفتند و دخترک را زنی بغل کردند واز اتاق خارج کرد .پسرک مادرش را میان زنان گم کرد و خواهرش را دید که وحشت زده جیغ می زند و از اتاق خارج میشود .وحشت زده از رویای نیمه کاره در شب به کابوسی در صبح رسیده بود .مرد را داخل پتوی که خوابیده بود گذاشتند و ازاتاق بیرون بردند .پسرک به سمت پنجره رفت حالا همه در حیاط خانه بودند .واب می اوردند زنان به دور مادر بودند و جیغی به جیغی اضافه میشد .و مرد ها به دور پدر صلواتی بر صلواتی دیگر ختم می شد .تابوت اهنی سیاه رنگ را زیر دست دو نفر به حیاط اوردند و گوشه حیاط گذاشتند.صدای بلند گو بود که بعد از انا لله و انا الیه راجعون اسم پدر را تکرار میکرد  .

 پسرک اتاق را نگاهی کرد و به سمت سجاده پدر رفت وسجاده را جمع کرد و روی تاقچه کنار عکس پدربزرگ که روبانی مشکی کنارش زده بود گذاشت.مثل همیشه قران لب تاقچه را بوسید  .و از اتاق خارج شد و لبه ایوان ایستاد .صدای گوسفندان هم دیگر در امده بود و بع بع هایشان میان جیغ زنان گم میشد .پدر هنوز علف نریخته بود و سگ بیچاره گوشه حیاط کز کرده بود و عو می کشید.مرد را درون تابوت گذاشتند و از حیاط خارج شدند .و زنان از پشت تابوت می رفتند .مردی از پله ها بالا دوید و پسرک را در اغوش کشید .وبا خودش برد .تا قبرستان راهی نبود اما تابوت خسته تر از مردان می نشست و بر میخواست .پسرک از شانه مرد که می لرزید پدر را می دید که پیشاپیش زنان می رفت .و مادر را که می نشست و بلند میشد و زجه میزد و به صورتش ناخن می کشید .

مردکنار قبرستان پسرک را زمین گذاشت تا برای نماز الله اکبر بگوید .پسرک بدون کفش روی زمین سرد قدم بر داشت و دور تر از جمعیت کنار گودی قبر ایستاد و به انها نگریست به ارامشی که دیگر گریه ها را به هق هق تبدیل کرده بود و صدای لا اله الا الله  بلند تر شده بود .و نام پد رمیان تمامی این ها گاهی به وضوح کنار اسم پدر بزرگ به گوش می رسید .

جنازه را برداشتند و به کنار قبر اوردند .تابوت خالی اهنی را کناری گذاشتند زن برای وداع اخرنزدیک مرد شد ارام ارام شروع کرد به حرف زدن و گلایه کردن مثل همان موقع هایی که چیزی میخواست و مرد نمیتوانست یا نمیخواست انجام دهد شانه های مردان  می لرزید و صدای زنان بلند تر میشد پسرک بالای تابوت رفت تا مادر را که نشسته  کنار مردان ایستاده بهتر ببیند. .دیگر صدای مادر نمی امد و زنی فریاد زد تربت بیاورید .و پدر را می بیند که چون دانه ای در خاک فرو می رود .

پسرک لبه تابوت نشست افتاب چشمانش را  در خوابی نیمه کاره گرم کرد .و دستش را زیر سرش گذاشت و چشمانش را بست تا از کابوسی دوباره به رویایی دیگر پناه ببرد .مردی به شانه اش می زند و در اغوشش میگیرد بلند شو مرد خانه  برای خوابیدن وقت بسیار است .

 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۰۱/۱۷
الهام صباحی

نظرات  (۲)

سلام مجدد به الهام خوبم
رک باشم بده الهام ؟لطفا جسارت تلقی نکن.داستانتو خوندم. گاهی وسطش خسته شدم از عبارتهایی ک دوست داشتم نوتر و جدیدتر باشن.از توصیفاتی ک دوست داشتم متفاوت تر باشن. از اینکه هرچی می رفتم جلوتر اتفاقی نمی افتاد ک ندیده باشم یا نشنیده باشم.
توقع من از یه داستان بیشتر از هرچیزی زبان متفاوت ،توصیفات متفاوتش و از همه مهم تر اون اتفاق متفاوت داستانه. ک فکر می کنم هیچ کدوم نیفتاد اینجا...
الهام من کوچیک شمام.
پاسخ:
سلام عزیزم .خیلی خوبه که شما داستانم رو میخونیدو چقدر خوشحالم که نقدش میکنی .داستان تو کلاس داستان نویسی هم خوندم انقدر اشکال داره که باید دوباره اصلاحش کنم مهمترینش گزارش گونه بودن و نداشتن مفهوم  ،چرخش نوع نگارش و ....که باعث شده داستان ضعیف بشه .
هنوز اول کارم :)
شما عزیزی خانمی
اینو میام که بخونم حتما. الآن خیلی خسته م بعد از مهمونی و...
پاسخ:
سلام عزیزم .منتطرم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی