الف صاد

بن بست

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۱۱ ق.ظ

-سلام عباس آقا
صدایم را کمی بالاتر می برم و چیزی شبیه فریاد می شود ؟
-ســـــــــلام خوبید؟
کمی چشمانش را جمع می کند و نگاهم می کند تا بشناسد. نگاهش پر از اضطراب است.سرش را کمی خم میکند و آهسته می پرسد
-هنوز نیومده ؟
-کی؟
-محمد تقی
نگاهی به داخل حیاط خانه می اندازد و در حیاط را رها می کند تا سریع بیرون برود پایم را لای چهار چوب در می گذارم تا بسته نشود دستش را میان دستانم با لطافت خاصی می گیرم پوستش آنقدر نازک و چروکیده شده است که می ترسم آسیب ببیند .
-میاد من میرم دنبالش شما برو خونه

نگاهی به دستانش که میان دستانم بود کرد ولی تلاشی برای رهایی نکرد
-دیشب تلوزیون نشونش دادن دیدی؟ بعد اخبار ساعت 7 بود .دیدی؟اخبار میبینی ؟
-اره دیدم
-دیدی گفتم نمرده
-اره میدونم .بریم خونه
زیر لب گفت من که گفتم ولی کسی گوش نداد دستانش را از دستانم آهسته بیرون کشید و به دیوار تکیه داد خودش را رها کرد تا فرو بریزد.مثل کوهی که فرو می ریزد . پشتش به دیوار کشیده شد لباسش بالا رفت و پوستش کمی زخمی شد.روی زمین نشست و سرش را محکم میان دستانش گرفت
-هیچ کی حرفم قبول نمی کنه .دیشب هم سرم داد زد تلوزیون خاموش کرد.همیشه داد میزنه ...همیشه ...اون هنوز من رو مقصر میدونه
کنارش می نشینم و دستم را روی شانه اش می گذارم صدایم آهنگ التماس میگیرد
-بریم خونه .من میرم دنیالش .باشه
-نه تو نرو
-باشه هر چی شما بگید .بریم خونه
به زمین خیره می شود مثل کسی که قرار است تصمیم جدی بگیرد نگاهش را به من می دوزد و کمی مکث میکند و محکم و با التماس می گوید
بزار منم لباس بپوشم با هم بریم .اگه تنها بری می ترسی .کمی مکث می کند .اره میترسی .اونجا همش جنازه است .جنازه روی جنازه .یه نعش بهت میدن میگن محمد تقیه .حدقه چشمانش پر از اشک می شود .دهانش بدون اینکه کلمه ای خارج شود باز می ماند .چانه اش می لرزد.
-باشه با هم میریم .من الان کار دارم بریم خونه بعدا میریم باشه ؟
دستم را می اندازم زیر بغلش و شانه کوچکم زیر قاب استخوانی اش گیر می کند سعی می کنم تا سر پایش کنم .آهسته همراهم بلند می شود .مثل علمداری شده ام که  که تعادلش از بلندی "علم"  به هم می خورد  روی پایم جا به جا می شود . سوالی یادش می آید و  اهسته و با مکث  میپرسد تو محمدتقی رو دیدی؟ ندیدی که ؟نمیشناسیش؟تنها نری ؟میترسی ؟
-همانطور که به سمت درحیاط می چرخم  می گویم باشد .
-با تاکید بیشتری می گوید نمیشناسیش.سر که  ندارد، چه جوری میخواهی بشناسی ؟ صدایش آهسته تر می شود آخر چه طوری بدون سر بشناسی ؟مگر می شه ؟
با دست چپم تقه ای به در حیاط می زنم در با صدای ظریف باز تر می شود .صدای غر غر زن از ته خانه می آید
-خدا مرگت بدهد باز رفتی دم در ...پیرم کردی
حاج خانم من رفتم
اهسته از من دور میشود و لبه ایوان کنار گلدان های شمعدانی آرام می نشیند و نگاهش را بدرقه راهم می کند .
زن صدا میزند بیا خونه نه نه
-باید برم دیرم شده
-خدا خیرت بده کمی مکث می کند و داد می زند بیا خونه ساعت 10 شد باید قرص هاتو بخوری
از باغچه حیاط یک گل محمدی می چینم و با  عجله خارج می شوم.در حیاط با صدای بلندی به هم میخورد و بسته می شود  .قدم هایم را تند تر می کنم .سر کوچه صدای زن بلند تر می شود ...لعنت به تو ...دیگه جون ندارم ...در حیاط باز می شود ...مرد سرش را از در بیرون می اورد ...بر می گردم ...نگاهش می کنم و لبخندی میزنم و به راهم ادامه می دهم تا سر کوچه یک در دیگر مانده ...و تابلوی آبی سر کوچه رنگ و رویش رفته و کمی شل شده ...بن بست شهید محمد تقی ...
 

برگزیده ده اثربرتر چهارمین جشنواره داستان نویسی بلقیس استان خراسان شمالی
 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۰۵/۱۶
الهام صباحی

نظرات  (۳)

۰۷ اسفند ۹۳ ، ۱۶:۱۹ طیبه وحدانی
عالی بود دوست عزیزم
پاسخ:
ممنونم از لطفت 
خیلی قشنگ بود...با خوندنش دقیقا همون صحنه ها از جلوی چشمام رد می شدند..
اخرش ک فوق العاده بود الهام خانم...
پاسخ:
ممنونم از لطفتون که داستان خوندید . 
نظر لطف شماست 
سلام
بسیار زیبا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی