الف صاد

کادوی شاگرد اولی

چهارشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۳، ۰۹:۱۸ ق.ظ

ژاکت عمه برام سنگینه وقتی می پوشمش تا زیر زانو هام میاد شونه هام به سمت پایین کشیده میشن.عمه روی دو تا زانوهاش نشسته و  روسریش رو در میاره و دور سروم میپیچه و پشت سرم یه گره شل می بنده و با دستش موهای جلوی روسریم رو داخل میده ولپم رو می کشه 

-حالا برو ،در حیاط وایستی میان

-تا در سرکوچه برم

-برو ولی مواظب باش

-چشم

 در اتاق باز میکنم و سوز سرمای غروب صورتم اروم نوازش میکنه .کفش های پلاستیکی رو که خریدم رو می پوشم و به دو تا چشم های روی کفش ها دقت میکنم که چپه نپوشم .به سمت در حیاط می رم ودر چوبی حیاط مادربزرگ با دو تا دستام میگیرم و میکشم عقب ،با صدای کلفتی کمی باز تر میشه و کلون در میگیرم و دوتا ضربه میزنم و میخندم .

توی کوچه به اسمون نگاه میکنم دیگه خورشید از پشت دیوار ها و پشت بوم کاهگلی مشخص نیست .کنار پا دری حیاط می شینم و به این فکر میکنم الان خونمون  صبح شده؟. حتما الان مامان داره صبحانه درست میکنه. دلم کمی برای مامان و بابام تنگ شده

تا سر کوچه لی لی می روم و بر میگردم و سر در حیاط می ایستم داد میزنم ماما ، ماما

صدایش از ته کندوخانه ها می اید .ها چیه بیا تو؟

ماما چادرش را به گردنش بسته و سطل شیر به دست به سمت در حیاط می اید ؟

جی شده دخترم ؟

چند تا دیگه میاد؟

راهش را به سمت چپ حیاط  که  طویله هست  می چرخاند و می گوید افتاب از پشت کوه رفته الان پیدایش می شود.

با خودم تا سرکوچه مسابقه میدهم و به تیر چراغ برق که میرسم محکم بغلش میکنم سک سک

نفسم تند تند می زند همانطور که تیر چراغ برق را بغل کرده ام  سرم را به سمت بالا میگیرم و تیرچراغ برق مثل بابا است وقتی پاهایش را محکم میگیرم و از بالا نگاهم میکند و میخندد.

صدای زنگوله سگ ها می آید و دلم می لرزد از ترس به سرعت به سمت خانه می دوم .ژاکت پشمی سرعتم رو خیلی کم کرده و گاهی بین  پاهایم به هم می پیچد . موهای کوتاهم جلوی صورتم غلغلکم میدهند. دلم میخواهد لباس و روسری ام را در بیاورم و تا ته خانه بدوم و بغل اقاجونم  بپرم. از سر کوچه تا ته کوچه انقدر طولانی شده که فکر میکنم به خانه نمی رسم و از همان جا داد میزنم ،اقا جون اقاجون

میانه کوچه که می رسم نفسم تند تند می زند و می ایستم و دست هایم را رو زانویم میگذارم همانطور که خم شدم سر کوچه را نگاه میکنم همه چیز چپه است حتی  بز بزرگی با شاخ های پیچ خورده اش و بقیه گوسفند ها پشت سرش .اب دهانم را قورت میدهم تا در حیاط می دوم .اقاجون کفش های مادربزرگ را پوشیده بود و از زمین می کشید تک سرفه ای کرد و همانطور که استین هایش را پایین میزد گفت امدم دخترم

مادربزرگ با سطل شیر از طویله بیرون امد و گفت نمیخوری .هوس انگشت زدن به کف روی شیر رو از سرم میپرونم اب دهانم و قورت دادم و گفتم نه

خندید و به اقاجون گفت :اولاغ شیطان دو الما ؟ییرمیس هم یوخدی ؟هامو یینگ هم بیزنچین چوخدو؟

-چاقا دو ایکی گون گلبدی ییرگی خوش السون .بعد پروار ادرگ توموز دا کسرگ

دست پدربزرگ گرفتم و به سمت در حیاط کشیدم نگاهی به کوچه کردم بزغاله کوچولوی شیطون سیاه و سفیدی  مثل همیشه دور و بر گله می چرخید و گاهی با یه جست روی دیوار همسایه ها توی گله گم میشد.

با انگشت به پدربزرگ بزرغاله رو نشون دادم و گفتم این رو میخوام .

پدر بزرگ دستش رو برد بالا و گفت الله آد ابرام

چوپون از بالای خر خسته اش پرید پایین و گفت :اقزونا بیر شاخ ناوات

و به سمت ما امد وپالتوی بلندش رو که انگار از چوب لباسی در نیاورده بود ان رو  شبیه قول قولک های قصه های اخر شب عمه کرده بود.پشت پاهای پدربزرگ رفتم .دنبال بزغاله گشتم ولی نبود

چوپون بین گله رفت و دو تا پای بزرغاله رو گرفت و اویزون به سمت ما اورد.

قابلی یوخدو

-چاقا دو شهر دن گلبدی یرگی ایستی

خم شد و یه نبات از کنار کلاهش در اورد و به سمتم گرفت . و گفت چه دختر خوشگلی

بزغاله کوچولو کادوی تابستان من برای شاگرد اولی ام بود .   

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۶/۰۵
الهام صباحی

نظرات  (۲)

۱۱ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۲۸ مرجع وبلاگنویسان خراسان شمالی
سلام
وقتتون بخیر
مطلب شما در توبنویس و حرف تو درج گردید.

http://harfeto.ir/?q=node/33071

منتظر حضور بعدی و ارسال مطالب زیبایتان هستیم.
باتشکر
سلام
عالی بود
صحنه به صحنه اش زنده بود
خیلی خوب نوشتی
حالا بزغاله چی شد؟:)
پاسخ:
سلام بیوسای عزیزم .
بزغاله پروار کردن برای پاییز کشتن:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی