الف صاد

شبیه "او"

چهارشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۲۰ ق.ظ

نگاهی به گوشه راست مانیتور می کنم ساعت 14:35 چشمانم را می بندم و نفسی عمیق می کشم . کمی به صفحات باز شده مقابلم نگاه می کنم. رو به همکارم می کنم و می گویم: امروز چند شنبه است ؟ انگشتانش تند تند روی  صفحه کلید ضربه می زند و یک لحظه  توقف می کند و سرش را به سمتم بر می گرداند و کمی مکث می کند و جواب می دهد: امروز؟

موبایلش را بر می دارد و ضربه ای روی صفحه اش می زند .

سه شنبه چطور؟

-سه شنبه . سه شنبه .چقدر امروز خسته شده ام

- خب زودتر بروید ، چند روز است حس می کنم حالتان خوب نیست .

-صفحات باز شده را می بندم و سیستم را خاموش می کنم.

پالتویم را می پوشم و کنار در کمی می ایستم تا نگاهم کند . اما حواسش نیست .با صدای آرامی می گویم

 خدا نگهدار

-در را باز می کنم به سمتم نیم نگاهی می کند و ادامه لبخندش را پشت مانیتور پنهان می شود .

توی ایستگاه اتوبوس می نشینم .با تمام سر درد های این چند روز  سعی می کنم خوب باشم و لبخند بزنم . دیروز داستانی از هدایت را خواندم .به شریف مرد تنهای داستان هدایت در بن بست فکر می کنم اما حواسم به مردی است که چند روز پیش توی ایستگاه اتوبوس دیدم ، مردی که شبیه "او" بود .

امروز هم موقع پیاده روی برای آرامش فکری دیدمش با همان تیپ و همان ترس دوست داشتن های ترحمی که نسبت به "او "داشتم  و سلامی که ته گلویم گیر کرده بود انگار یک آشنای غریبی در فراسوی زمان  دوباره جان پیدا کرده بود .

به دنبال این بودم که نگاهش به من گره بخورد تا با ترس زیر لب بگویم سلام.

مردی قد بلند و چهار شانه که کلاه بافتش را تا بالای چشمانش می کشد،قوز میکند به سمت جلو تا هم قد دیگران شود

و سیگاری که همیشه ته می کشد بین دستانش ،دستانی با انگشتان ظریف و باریک ،با نگاهی که نمی دانی در کدام اندیشه غرق شده است و زمزمه هایی که نمی شنوی و نمی فهمی ،گاه گنگ لبخند می زند به دنیایت و تو به پوزخند پاسخ می دهی به دنیایش .

یادم رفت یاد "او" افتادم اویی که از" او "می ترسیدم .لیلا تنها رابط من با "او" بود با دنیای پر رمز و رازش ،با نوشته های خط خطی اش،پول  ها توجیبی هایمان  را جمع می کردیم و دفتری می خریدیم و به لیلا می دادیم .لیلا دفتر را به "او " می داد و "او" بی مهابا می نوشت و فردا درمدرسه می خواندیم .تنها من نبودم چند نفر بودیم .

نمی دانم شعر های خودش بود یا نه اما این دیوانگی  ما را شیفته خودش کرده بود. لیلا می گفت مادرش  می گوید : ارباب را  از حسادت و دشمنی دیوانه اش کردند ،دانشجوی رشته ریاضی بود و سرش همیشه توی کتاب بود ، وقتی آزادش کرده بودند حسابی کتکش زده بودند . شاید به خاطر کتاب هایی که می خواند.

مادرش گفته بود: خان  وقتی شنید که "او " را گرفته اند دستور داد کتاب ها و نوارهایش را توی کیسه کنم و زیر درخت گردو دفن کنم .

اما پدرم می گفت  : حزبی بود ، بعدش هم سرم داد زد بچه تو را چه به این حرف ها بشین درس هایت را بخوان.

هنوز هم نفهمیده ام اشفتگی اش به خاطر کتک هایی بود که خورد یا کتاب هایی که خواند .

حس احترام مردان هم نسلش برایم قابل تامل بود هنوزآقا صدایش می کنند و کلاهشان را در برابرش بر می دارند و به تعظیم سلامش می دهند .

نمیدانم "او " را باز به تیمارستان برده اند یا نه اما هر بار که چند هفته ای نبود  و مساله های ریاضی لیلا می ماند می گفت به تیمارستان برده اند .سالهاست که "او" را ندیده ام .

نمیدانم هنوز  هم دفتر و قلمی پیدا کند می نویسد و مساله های ریاضی را حل می کند .

اتوبوس جلوی ایستگاه نگه می دارد .  به سمت  اتوبوس می روم . مردی پیاده می شود و من سوار می شوم . لحظه  ای روی پله اول می ایستم . همان مرد شبیه "او" است . در اتوبوس بسته می شود . و اتوبوس به آهستگی از کنارش رد می شود بانگاهم دنبالش می کنم . مثل همیشه  به سمت جلو قوزکرده بودو  با خودش حرف میزد و سیگار بین انگشتانش مثل قلم  در حرکت بود و حرف هایی که هیچ جا  ثبت نمی شد را بلند بلند هجی می کرد .

راننده از توی آینه به ته اتوبوس نگاه می کند و داد میزند کارتت رو بزنن  خانم . پله ای  را بالا می آیم اتوبوس خلوت است و چند تا از پسر ها دور هم جمع شده اند و  یکی از پسر ها بلند شد و داد زد درسته دیدید گفتم این نخبه است . مساله را درست حل کرده . دیدید گفتم : شرط باختید.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۸/۲۸
الهام صباحی

نظرات  (۴)

چ جالب شد آخرش الهام.  از اون اتفاقای اتفاقی...
پاسخ:
سلام ارام عزیزم .ممنون عزیزم خوشحال میشم اشکالات کارم رو هم بگی 
۲۸ آبان ۹۳ ، ۱۲:۴۸ شبکه اشتراک لینک توبنویس
Like
دیدید گفتم این نخبه است ... شرط را باختید
سلام انصافا سایت زیبایی دارین

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی