الف صاد

هنوز هم نگاهم به در است شاید ناصرم بیاید

جمعه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۲:۱۸ ب.ظ

در آستانه روز کارگر دیداری با خانواده شهید ناصر خاکی یکی از شهدای کارگر شهرستان بجنورد داشتیم وقتی برای هماهنگی قرار مصاحبه زنگ زدیم صدای پدر شهید از پشت تلفن آرامش خاصی داشت از ما می خواست چند ساعت دیرتر از وقت تعیین شده به منزلشان برویم چون همسرش بخاطر کسالتی که داشت به درمانگاه رفته است. زنگ در را که می زنیم صدای گرم پدر از پشت در لبخند را بر چهره مان می نشاند مادر شهید عصا به دست آهسته به استقبال مان می آید.

 

 

خانه ای قدیمی در کنار ساختمان های سر به فلک کشیده این کوچه صفایی دیگر دارد. خانه ای کوچک که پر از صفا و صمیمیت است،  خانواده شهید از دیدنمان خوشحال می شوند و مادر از اینکه نمی تواند به خاطر پا درد از ما پذیرایی کند عذرخواهی می کند . گرم صحبت که می شویم می گوید 2دختر و 5تا پسر دارم ، ناصر پسر سومم بود پسر آرامی بود خیلی وقت ها در کارهای خانه به خواهرش که کوچکتر بود کمک می کرد.

پدرش می گوید: آن زمان در این محله خانه ها محدود بودند و تا چشم کار می کرد مزارع کشاورزی بود، آب لوله کشی نداشتیم بچه ها آب مورد نیاز برای آشامیدن را از پادگان می آوردند و ظرف ها  و لباس ها را برای شستن به آنجا می بردند.

خواهرش به یاد آن روزهای خوب گذشته لبخند می زند و می گوید : ناصر در کارهای خانه به من کمک می کرد و چون کوچکتر از او بودم خیلی هوایم را داشت.

 

 

پدر آهی می کشد و می گوید : بار آخر که ناصر به خانه آمد وقتی دید که آب لوله کشی را وصل کرده ایم  دست هایش را بالا برد و گفت خدایا شکرت این از برکت انقلاب است.

پدر ادامه می دهد: سختی های زیادی کشیدم تا بچه هایم را بزرگ کنم و 45سال در قنادی رضوی کار کردم گاهی ناصر هم برای کمک می آمد،  از بین شیرینی های شیرینی زبان را خیلی دوست داشت و به یاد خاطرات ناصرش لبخندی می زند.

پدر می گوید: ناصر از ده سالگی نقاشی ساختمان انجام می داد هنوز چرتکه های رنگ و وسایلش را نگه داشته ام و قسمت هایی از خانه را که رنگ کرده است را دست نزده ام دلم نمی آید یادگاری بچه ا م را پاک کنم.

 

 

مادر شهید ناصر خاکی در حالی که نگاهش را به چهره و سخنان همسر دوخته است ،می گوید: اگر چه زندگی ما به سختی می گذشت اما زحماتی که همسرم می کشید و  لقمه نان حلال، به زندگی ما برکت می بخشید و همین نان بازو باعث شد تا بچه های خوبی تربیت کنیم.

مادر در حالی که صدایش از دلتنگی ناصر می لرزد، می گوید:  پاهایم درد می کند دیگر توان رفتن بر سر مزارش را ندارم، اما همیشه با او در خانه حرف می زنم گاهی شعر هایی که برایش در کودکی زمزمه می کردم را می خوانم و دلم برایش تنگ می شود.

پدرش می گوید : با شهید عباس آذری دوست بود و با هم به مسجد می رفتند اذان که می شد مسجد بودند وقتی خواست جبهه برود با هم راهشان را انتخاب کردند، با هم رفتند و هر دو به آرزوی دیرینه شان رسیدند.

 

 

وقتی از شنیدن خبر شهادتش می پرسم، پدر بغض می کند، مادر اشک هایش را با گوشه چادرش پاک می کند و خواهرش با بغضی گره خورده می گوید: عمویم خبر شهادتش را آورد ناگاه در خانه سروصدایی به پا شد برای دیدن جنازه اش ما را به معصوم زاده بردند ولی  پیکر شهید را به پدرم نشان ندادند و به ما هم فقط چهره اش را نشان دادند آنقدر آرام خوابیده بود که هیچ گاه آن لحظه را از خاطر نمی برم.

بغض پدر می شکند و در حالی که اشک بر گونه هایش جاری می شود آهسته می گوید چهره ناصرم را ندیدم هنوز هم وقتی کسی صدا می زند ناصر، فکر می کنم باید بروم در را باز کنم پشت در است و همیشه منتظر او هستم.

 

 

انتهای پیام/

انتشار یافته در سایت اترک نیوز 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۲/۱۸
الهام صباحی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی