الف صاد

علیرضا محمد زاده متولد 1345از غواصان بازمانده گروهان اخلاص، عملیات کربلای 4 است، وقتی که کمتر از پانزده سال دارد آموزش های نظامی می بیند و سال 61 در سن شانزده سالگی در کوه های کردستان جنگ را تجربه می کند وتا آخر جنگ در عملیات های مختلف در جبهه های غرب و جنوب حضور داشته است.
 به گزارش اترک نیوز ، بهانه گفتگو روایتی از شب عملیات کربلای 4 است او بازمانده گروهان غواص اخلاص است .حرف هایش را ساده می زند، او می گوید گستره جنگ و عملیات را در حرف های من نبینید من گوشه کوچکی از این جنگ بودم .گردان ما یکی از بهترین گردان ها بود، خیلی ها دوست داشتند باما باشند  در گردان نصر الله فرمانده ما شهید رجبعلی محمد زاده بود واسم گروهان ما اخلاص بود که بهترین بچه های بجنورد دراین گروهان بودند .
قبل از عملیات کربلای 4 ما در مقطعی در ایلام آموزش دیدیم بعد در جنوب  آموزش مخصوص راه رفتن در رمل در هوای گرم را داشتیم و یک ماه کمتر یا بیشتر در یکی از روستاهای خرمشهر آموزش غواصی دیدیم و سرانجام برای شب عملیات از اهواز به خرمشهر رفتیم و یک شب انجا ماندیم بعد به سمت خط مقدم رفتیم . 
 
یادم هست ،آخرین نهار قبل عملیات مرغ بود، برای اولین بار به ما با ظرف یک بار مصرف و قاشق یکبار مصرف غذا دادند ، شهیدحمید خیر دستجردی گل سر سبد گروهان ما رزمنده بسیارشوخ طبعی بود قاشق پلاستیکی نهار را توی جیبش گذاشت و گفت اگردر این عملیات شهید شویم عراقی ها می گویند پولدارهای سیاه پوش ایرانی آمدن بعد که لباسامان را باز می کنن به یک قاشق پلاستیکی میرسند کلی شوخی می کرد و می خندیدیم تا اینکه بعد از دعا و نماز ساعت 1 بود که حرکت کردیم . 
تصور ما این بود که در رودخانه ای شنا خواهیم کرد و به کمین شهید صبوری خواهیم رسید ما باید دشمن را دور می زدیم و کمین را خنثی می کردیم تا گردان از جاده شهید صبوری عبور کند.
 اوایل شب آتش دشمن سنگین شد یادم هست صدای زوزه سگ هم می آمد تا ساعت 2 شب در لجنزارها و  نی زار هایی راه می رفتیم که پر از گل و لای بود بعضی جاها آب کم بود بعضی جاها چهار دست و پا ، بعضی جاها نشسته، بعضی جاها سینه خیز می رفتیم. آتش دشمن چند برابر شده بود نماز مغرب و عشا را با ترس به صورت نشسته توی آب خواندیم  آب در سرمای دی ماه به قدری سرد بود که  دندان هایمان به هم می خورد.
 
 ساعت 1 شب بود که فهمیدیم عملیات لو رفته است راهنمای ما هم مسیر را گم کرده بود.ستون به صورتی حرکت می کرد که از پشت سر خودمان در آن تاریکی خبری نداشتیم  .همانجا متوجه شدیم که دو دسته شده ایم و عده ای از بچه ها نیستند فقط پنج نفر باقی مانده بودیم عباس آل نبی، حمید جهانیان ، آقای نوری و من .
یکی از بچه ها به اسم آقای کرخی که بچه نیشابور بود آموزش های لازم فرماندهی را دیده بود با استفاده از ستاره ها به کمین شهید صبوری رسیدم . شهید رجبعلی محمد زاده مجروح شده بود و به پشت خط منتقل کرده بودند.
دیر رسیدیم جاده شهید صبوری برای خودش قتلگاهی شده بود. جاده ای به عرض کمتر از دو متر که دو طرف آن آب ، سیم های خاردار و مین های انفجاری بود منطقه کربلایی برای خودش بود.
 شهید علی نوری فرماندهی را برعهده گرفته بود و به تنهایی در کمین شهید صبوری  ایستاده بود و بچه ها را راهنمایی می کرد که  عقب نشینی کنند، به ما گفت که یک مجروح را با خودمان به عقب برگردانیم .
راه تنگ بود ضعیف شده بودیم بیشتر از دوازده ساعت راه رفته بودیم جوراب های غواصی لیز می خورد حتی فرصت نداشتیم که لباس هایمان را در بیاوریم، آنقدر جنازه تو جاده شهید صبوری بود که پایمان سرخورد و مجروح روی شهدا افتاد جنازه روی جنازه بود و روی عزیزانمان پایمان را می گذاشتیم و رد می شدیم .
 
 
آتش دشمن سنگین شده بود ولی شهیدعلی نوری مردانه ایستاده بود.ترسیده بودیم .از روی عزیز ترین دوستانمان رد شدیم حتی اگر می خواستیم هم نمی توانستیم آنها را برگردانیم.
 رزمندگان مجروح از ما می خواستند آن ها را با خودمان برگردانیم، اما  نمی شد، نمی توانستیم بیاوریم . جنگ این بی رحمی ها را  دارد اینها واقعیت های جنگ است هر کسی می خواهد خودش را نجات بدهد.
اینطور نیست که غسل شهادت کنی و چفیه بندازی و بروی جلوی گلوله دشمن و بگویی مرا بکش بروم بهشت و لذت هایش را ببرم نه این طور نیست جان آدمی عزیز است همانطور که هدف جنگیدن هم مهم است .
همه شوکه بودیم به پشت خط که رسیدیم صبح شده بود تا غروب ما را به حمیدیه منتقل کردند توی ماشین که نشسیتم از یک گردان 400نفری کمتر از 100نفر مانده بودیم هر کسی سراغی از دوستش را می گرفت حمید چی شد ؟نظم بجنوردی را دیدی؟ اقا رجب مجروح شده ؟ تاخود حمیدیه برای شهدای کربلای خودمان گریه کردیم .
آقای محمدزاده کمی مکث می کند شاید به این فکر می کند که عمق حرف ها و درد هایش را می فهمم یا نه !
ادامه می دهد: 
دوست صمیمی و یکی از فامیل هایمان اسمش عباس بود در عملیات کربلای 4 از ناحیه شکم مجروح شده بود وقتی خون از بدن برود تشنگی غالب می شود پرستارها به او آب نمی دادند با دندانش کمپوت را باز می کند با دندان یک کمپوت حلبی را باز می کند که کمی آب بخورد اینها واقعیت های جنگ است که از آن جوان ورزشکار که هیکل زیبا و خوش اندامی داشت به جز پاره ای استخوان نماند و شهید شد.
نمیدانم چه سری در جنگ بود، در حالی  که بعد از کربلای 4 با تمام این سختی ها به راحتی می توانستیم بگوییم دیگر نمی روم .ولی باز هم همان افراد در عملیات کربلای 5 شرکت کردند.
جو بود، اقتضای زمان بود جوانی بود یا هر چیزی نمی دانم ولی اگر کسی یکبار با سختی گرمای وحشتناک جنوب و سرمای استخوان سوزکردستان و آتش سنگین دشمن روبرو می شد باید قید جبهه را می زد. اما چه اتفاقی می افتاد که یک جوان  دوباره راهی جبهه می شد برای خودش معمایی بود که خودم هم هنوز نفهمیدم.
این طور نیست که بگوییم جنگ همه اش با معنویت و با امداد های غیبی انجام شد تدبیر،عقلانیت، فرماندهی و آموزش هم بود در کنارش توکل به خدا و یقین به مسیر انتخاب شده بود. درکنارتوکل این تلاش بود که جواب می گرفت .
تو گروهان اخلاص بهترین بچه های این شهر بودند کسانی که با رتبه های خوب در بهترین دانشگاه های کشور قبول شده بودندشهید درتومیان، شهید مصطفی کریمی، شهید نظم بجنوردی، شهید خرمی ، شهید حمید خیر دستجردی و خیلی شهدای دیگر که با رتبه های عالی در بهترین دانشگاه ها قبول شده بودند و می توانستند به دانشگاه بروند کسی هم آنها را محاکمه نظامی نمی کرد مگر یک جوان از زندگی اش چه میخواهد؟
ولی اینها فکر سیاسی و معنوی داشتند جنگیدن برای دفاع از کشور را به عنوان اولویت زندگی خود از میان زیبایی ها و لذت های زندگی انتخاب کردند و تا آخرین لحظه پای یاعلی گفتنشان، پای اطاعات از ولی امرشان ایستادند شاید اگر بودند امروز شاهد بسیاری از بی فرهنگی ها و نامردی ها نبودیم. 
 
 
می گوید این روزها دلم برای همه تنگ شده برای تک تک شهدا دلتنگ می شوم، زیباترین روزهای زندگی ام زیباترین شادی ام آن روزها بود.
 فقط می خواهم بگویم دیروز تصور می کردم اگر جنگ تمام شود ازدواج کنم و عشق و کیف جوانی و لذت های آن را می برم اما الان ...سکوت می کند...
در طول مدت جنگ بارها در عملیات های مختلف حضور داشتم  من خودم شهادت نمی خواستم خیلی هم برام تعریف کرده بودند ولی دلم نمی خواست شهید شوم خدا هر کسی رو به اندازه نیت خودش لیاقت می دهد.
 اما الان فقط یک چیز می خواهم بگویم و این نتیجه تجربه گذشته و الان من هست دنیا زود گذر خیلی هم سریع می گذره . همه روزها امتحان است اگر درمسیر خدا وقربت الی الله و در  خط اهل بیت حرکت کردید و ماندید هم لذت دنیا رو برده اید و هم آخرت را وگرنه باخته ایم بد جور هم باخته ایم .
من درد دیدم تجربه کردم. انشالله کسی به درد ما مبتلا نشود هر کسی در این خط بود بُرد.
انتهای پیام/
انتشار در سایت اترک نیوز
http://atraknews.com/new.aspx?id=42175
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۳/۲۷
الهام صباحی

نظرات  (۱)

خییلی هم خوب ... الان ارزش شهادت رو با تمام وجود درک میکنن ...

ایشون هستند که صلاحیت دارند از شهادت بگن نه ما...


ممنون از شما
استفاده کردیم
پاسخ:
ممنون 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی