الف صاد

شهید بازرگان گریوانی فرزند رضا در نهم فروردین ماه 1346 در روستای گریوان از توابع شهرستان بجنورد به دنیا آمد. وی پس از اتمام دوره ابتدایی وارد حوزه علمیه مشهد شد، پس از آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه می شود و در سن 16سالگی در منطقه بستان به فیض شهادت نائل می شود.
به گزارش اترک نیوز،  محیط بکر روستا روحیه ای شاد و لطیفی را برایش رقم زده بود مادرش می گوید بازرگان هفتمین بچه خانواده بود پسر آرامی بود حواسش به همه چیز توی خانه بود گاهی جارو دستش می گرفت و جارو می کرد و برایش مهم نبود که این کار دختر های خانه است و در کارهای کشاورزی به پدرش کمک می کرد ابتدایی را که تمام کرد به دلیل علاقه ای که به حوزه داشت راهی مشهد شد. 
مادر شهید بازرگان می گوید: وقتی پسرم برگه رضایت نامه اعزام به جبهه را آورد تا انگشت بزنم و راهی جبهه شود گریه کردم گفتم راضی نمی شوم که به جبهه بروی و برنگردی پسر عمویش عیسی گریوانی چند وقت قبل شهید شده بود و دلم نمی آمد بازرگان را از دست بدهم .

 
مادر شهید ادامه داد: پدرش راضی بود، اما او به من التماس کرد و می گفت مادرجان راضی باش تا پیش فاطمه زهرا (س) رو سیاه نباشم. 
مادر شهید بازرگان گریوانی می گوید: اوایل جنگ بود، رادیو اخبار جنگ را می گفت همه دور رادیو نشسته بودیم، اسامی شهدا را اعلام کردند همین که اسم بازرگان گریوانی را شنیدم از هوش رفتم،  پدرش  دلداریم می داد و می گفت این همه بازرگان اما خودش هم مضطرب بود.
خواهر شهید بازرگان می گوید: بچه بودم  که برادرم عازم جبهه شد اما خاطرم هست که در ماه محرم همان سال قبل از اعزام در مسجد روستا نوحه خوانی کرد، صدای خوبی داشت و این زیبایی صدایش در قرآن خواندن و اذان گفتن به زیبایی مشخص می شد. 
 
 
سکینه گریوانی گفت: پدرو مادرم اوایل وقتی صدای اذان مرحوم موذن زاده را می شنیدند گریه می کردند و می گفتند بازرگان است . 
این خواهر شهید گریزی به خاطرات کودکی و مهربانی های برادر می زند و  می گوید :  برادرم در زمان تحصیل وقتی که از مشهد می آمد خیلی دلسوز ومهربان بود یک بار که با هم بازی می کردیم دستم دررفت باید بر می گشت به مشهد ولی مدتی نشد که به روستا برگشت و گفت دلم طاقت نیاورد . 
خواهرش می گوید: بازرگان برایش مهم بود که ما هم از نظر معرفت دینی بالا برویم و بارها اتفاق می افتاد وقتی خواهر ها و عروس ها  پشت دار قالی می نشستیم او پشت به ما می نشست و احکام را به ما یاد می داد . 

 
 
وی ادامه می دهد: از نظر سیاسی هم خیلی آگاه بود انتخابات رئیس جمهوری بود خودش را به روستا رسانده بود تا به مردم آگاهی بدهد تا به  بنی صدر رای ندهند مثل سپند روی آتش بود و در این مورد با مردم صحبت می کرد. 
خواهر شهید با بیان اینکه شهید صدای خوبی در قرآن خواندن داشت، گفت: قبل از انقلاب وقتی معلم مدرسه اصرار می کنند تا او در کلاس قرآن بخواند او شرط می گذارد در صورتی که روسری بپوشید قرآن می خوانم . 

 
 
وی ادامه داد: بعد از شهادتش، یکی از دوستان شهید به دیدار خانواده ما آمده بود و می پرسید از بازرگان کرامتی ندیدید؟ تعجب کردیم، گریه می کرد و می گفت قسم می خورم اگر قبرش را باز کنید جنازه اش سالم باشد . 
خواهر شهید می گوید : بعد از رفتن دوست بازرگان با خواهرانم سر مزار بازرگان رفتیم ،آن زمان روستا دچار خشکسالی شده بود به نیت باران زیارت عاشورا  خواندیم، دعا به نیمه نرسیده بود که باران شروع به باریدن کرد، زیر باران دعا را تمام کردیم . حالا هم اگر مشکلی پیش بیاید به شهدا متوسل می شوم. 
 
 
این خواهر شهید گفت: شهید بازرگان در عملیات فتح الفتوح خواب آقا امام حسین (ع) را می بیند و به دوست و همرزمش می گوید من شهید می شوم، فردای همان شب در منطقه عملیاتی بستان  در تاریخ چهاردهم آذر ماه سال 60 شهید می  شود و به دوستان شهیدش می پیوندد. 
پیکر مطهرش را که آوردند حوزه علمیه می خواست درمشهد تدفین شود ولی به اصرار پدر وبرادرم به روستا آوردیم . 
در بخشی از وصیت نامه شهید امده است: وصیت اکید من به همه شما این است که در خواندن نماز هیچ کوتاهی نکنید زیرا همه جهاد ها و مبارزه ها به خاطر نماز است . 
انتهای پیام/
انتشار در سایت اترک نیوز
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۵/۱۷
الهام صباحی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی