الف صاد

اسارت بیشتراز همه سالهای جنگ

دوشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۱۴ ب.ظ
حاج عبدالله را از طریق چند نفر از اسرای دفاع مقدس شناختیم می گفتند روز دوم جنگ اسیر شده بود و طولانی ترین دوره اسارت را داشت یعنی چیزی حدود 119 ماه از عمرش را در اسارتگاه های دشمن بسر برده است.

وارد خانه که شدیم باغچه زیبای حیاط و گل هایی که با ظرافت خاصی کاشته شده بود توجه مان را جلب کرد، همسر حاج عبدالله که به استقبالمان می آیدوقتی متوجه توجه ما به گل های حیاط می شود، می گوید همسرم علاقه خاصی به کشاورزی دارد و با هم بیشتر وقتمان را در باغچه حیاط با گل ها و گیاهان پر می کنیم.

حاج عبدالله که به جمعمان اضافه می شود همان ابتدای صحبت می گوید من زیاد اهل صحبت کردن نیستم و نمی دانم چه به شما بگویم.باید سوال کنید تا خاطرم بیاید.ابتدا می خواهیم خودش را معرفی کند؟

گفتگو با چنین فردی و رسیدن به پاسخ سوالاتی از قبیل چرایی و چگونگی اسارت در روز دوم جنگ و خیلی از سوال هایی که ذهنم را مشغول کرده بود، برایم جالب بود، مشتاق دیدارجانباز و آزاده سر افراز شدم در ادامه مصاحبه خبرنگار اترک نیوز را با جاج عبدالله افتخاری نسب می خوانید:

عبدالله فرزند محمدف متولد 1332 روستای طبر از توابع شهرستان بجنورد، در سال 57 ازدواج کردم و در سال 58  در لشکر 81 زرهی کرمانشاه مشغول به خدمت شدم.

موقعی که جنگ شروع شد در کدام منطقه بودید؟

در گیری ها خیلی پیش از شروع رسمی جنگ وجود داشت ما در کردستان صبح ها به گشت زنی مشغول بودیم و شب ها جرات اینکه بیرون از پادگان برویم را نداشتیم تقریبا پیش از آغاز رسمی جنگ یعنی 31 شهریور 59 برای جلوگیری از پیشروی عراق، از کردستان به پادگان حاجی آّباد کرمانشاه رفتیم و از آنجا به سرپل ذهاب اعزام شدیم که حدود چهار روز آنجا بودیم.

از درگیری تا اسارت شما چقدر طول کشید؟

درگیری نداشتیم فقط مستقر شده بودیم که از پیشروی عراقی ها جلوگیری کنیم تا نیروهای داخلی برسند، نزدیک های اذان صبح شد نیروهای عراقی خیلی زیاد بودند، نمی دانستیم کدام یکی را بزنیم که تانک ما مورد هدف قرار گرفت و تانک آتش گرفت 4 نفر داخل تانک بودیم که یک نفر با صندلی نجات خودش را نجات داد من و فرمانده از بالای تانک خارج شدیم و یک نفر داخل تانکگیر افتاد و شهید شد.

تمام بدنم به شدت سوخته بود، پوست و گوشت دست هایم کنده شده بود به خاطر شدت سوختگی پلاک هایم به هم چسبیده بود و نمی توانستم جایی را ببینم، ته دره ای نشستم تا کمی آرام شوم، در حالی که چیزی را نمی دیدم متوجه صدای محمد رسول اکبری فرمانده مان از بالای دره شدم، جوابش را دادم و از طریق صدا به او رسیدم ،او یک چشمش می دید خودمان را به روستایی همان نزدیک رسانیدم. اکبری کرد بود و با آنها کردی صحبت کرد و گفت که الاغی به ما بدهند تا ما خودمان را به نیرو ها برسانیم ولی آنها با یکدیگر برای تحویل ما به عراقی ها و یا آزاد کردنمان بحث می کردند صبح به بدن های ما روغن زدند که از شدت سوختگی کاسته شود ولی بد تر شد.

بعد ما را تحویل نیروهای عراقی دادند حدود چند ساعتی زیر نور آفتاب بودیم و با روغنی که به بدنمان زده بودند مثل اینکه فلفل روی مان ریخته باشند می سوختیم و فریاد می زدیم عراقی ها که آمدند ما را ببرند ما را پشت ماشینی پرت کردند که می دانم در نداشت و از صدای ناله مجروحین هم متوجه شدم تنها نیستیم ما روی بقیه مجروحین بودیم. و ما را بغداد بردند.شدت سوختگی ما زیاد بود من و اکبری را در داخل اتاقکی یخچال مانند انداختند تا کمی آرام شویم . چیزی نمی دیدم، چند مدتی را در این اتاق بودیم و بعد ما را به برای مداوا به بیمارستان "الرشید" بردند و تقریبا تمام بدنم را جراحی کردند.

اما اکبری چون وضعیت مرا می دید اجازه جراحی نمی داد بارها روی تمام بدنم عمل جراحی کردند و هر روز مرا به حمام می بردند و پوست بدنم را با قیچی و انبر می کندند چون عفونت می کرد و عمل ها جواب نمی داد و پوست می گندید و چرک می کرد دست هایم به شدت باد کرده بود و هر انگشتم شاید به اندازه مچ دستم شده بود،  شب ها روی دستم پودری می ریختند و داخل پلاستیک می کردند و صبح پر از خونابه و چرک بود تا کم کم دست هایم بهتر شد، وضعیت وحشتناکی داشتم بدنم به خاطر شدت سوختگی شکل خوبی نداشت.حدود هفت ماه بود که در بیمارستان الرشید بودم و بعد مرا به بیمارستان نیروی هوای بردند بعد از دوماه بود که چشم هایم را عمل کرده بودند چشم هایم را باز کردم.خانمی از صلیب سرخ آمده بود آینه ای به من داد و خیلی خوشحال بود که من می بینم خودم را در آینه دیدم که چشم هایی اندازه چشم گنجشک دارم. نامه ای هم از ایران از طرف خانواده ام رسیده بود و خیلی خوشحال بودم.

خانواده از اسارت شما مطلع بود ؟

درابتدا خبر شهادتم را به خانواده ام می دهند و مراسمی هم در معصوم زاده برایم می گیرند ولی بعدا اطلاع می دهند که من اسیر هستم.

در بیمارستان الرشید با سرگروهبانی که آنجا بود دوست شده بودم و از زندگی ام برایش گفته بودم او هم بدون اینکه به من بگوید نامه ای از طریق صلیب سرخ به خانواده ام ارسال کرده بود، اما چون از همه زندگیم با خبر نبود،نامه ای که نوشته بود اشکالاتی داشت اینکه من به او نگفته بودم که پدرم فوت کرده است و او در نامه به پدرم سلام رسانده بود همچنین در زمانی که حالم بد بود اسمی از فرهاد برده بودم و او فکر کرده بود که فرهاد اسم پسرم است در حالی که همسرم باردار بود و فرزندم دختر بود زمانی که نامه به دست خانواده ام رسیده بود به زنده بودنم مشکوک شده بودند تا اینکه خودم به یکی از دوستانم گفتم نامه نوشت و وضعیت خودم را توضیح دادم.

بعد از بیمارستان به کدام اردوگاه رفتید؟

بعد از بیمارستان نیروهوایی مرا تحویل اردوگاه الرمادیه دادند وضعیتم باز هم ناجور بود و در آنجا هم در اتاق هایی به اصطلاح درمانگاه بودیم دارو نمی دادند و بدنم عفونت می کرد  بعد از مدتی که باندهایم را باز کردند با همان وضعیتی که داشتم داخل آسایشگاه بردند آنجا اسیری بود که دکتر مجید صدایش می کردیم ، تابستان و زمستان پالتو می پوشید و توی جیبهایش برای بچه ها دارو و وسایل می آورد خود اسرا به وضعیتم رسیدگی می کردند یکی دیگر از اسرا هم انوشیروان بود که مسیحی بود و زخم هایم را شستشو می داد و رسیدگی می کرد که خوب شوند.

در اردوگاه با وضعیتی که داشتید کتک هم خوردید؟

کتک جزو جدایی ناپذیر اسارت است، به این فکر نمی کنند تو مجروح هستی یا سالم ؟  بهانه ها هم برای کتک خوردن تا دلت بخواهد زیاد بود. مثلا اردوگاه ما نیروی عراقی به اسم عبدالرحمن بود که گوشش پاره شده بود اگر کسی دستش به گوشش می رفت کتکش می زد.

جدا از تنبیه های انفرادی تنبیه های گروهی هم بود. شب توافق قطع نامه بود که سه بار بچه های اردوگاه را تنبیه گروهی کردند دستور می دادند که همه روی زمین به حال سجده بروند و سرهایشان را در بین پاهای هم دیگر پنهان کنند بعد با کابل شروع به زدن می کردند و نباید هم فریاد می زدیم بچه ها هر چه پیدا می کردند را گاز می گرفتند تا صدایشان را خفه کنند در یکی از این کتک ها بود که برای اینکه فریاد نزنم پاشنه پیرمرد اسیر جلویی خودم را گاز گرفتم .بعد از کتک خوردن پیرمرد گفت کدام شیرپاک خورده ای پای مرا گاز گرفت من هم عذر خواهی کردم.

خاطره خوبی از اسارت دارید؟

شاید بهترین خاطره ام زیارت کربلا بود که آن هم به اجبار بود و می گفتند اگر نرویم از آزادی خبری نیست، می خواستند با این نمایش بگویند که ما با اسرا اینگونه رفتار می کنیم در حالی که رفتار داخل اردوگاه با رفتاری که در کربلا با ما داشتند متفاوت بود بیشتر برای تبلیغات رسانه ای بود.

خبر آزادی را چه زمانی به شما دادند ؟

تقریبا یک ماه پیش از آزادی. من شهردار آسایشگاه بودم ،عبدالله شهردار صدایم می کردند بچه ها خوشحال بودند ، کارهایشان را انجام نمی دادند و من مجبور می شدم آسایشگاه را تمیز کنم گاهی ظرف ها را بشویم. تا اینکه یک روز با بلند گوی آسایشگاه پیج کردند وسایلتان را جمع کنید و با ما یک دست لباس نظامی دادند که بپوشم لباس ها آستین کوتاه بود و ما خجالت می کشیدیم که با این لباس ها به ایران بیایم زمانی که به خاک ایران رسیدیم سجده کردیم و خاک را به سر و رویمان می ریختیم و خوشحال بودیم اول شهریور سال 69 بود که آزاد شدیم.

تا مدت ها گیج بودم کسی را نمی شناختم و وضعیت برایم مبهم و گاهی بی ارزش بود، دخترم که در زمان اسارت به دنیا آمده بود و مادرم، همسرم و خانواده ام حال و هوایم را داشتند هنوز هم بعد از این همه سال باورم نمی شود برگشته ام صاحب فرزند و زندگی هستم.

حرف نگفته

حیا و عفت از زنان ما و غیرت از مردها رفته است این یک نوع خودکشی است نگاه کنیم به کدام سمت و سو می رویم این دنیا ارزش هیچ چیزی را ندارد ،زمانی می رفتیم عروسی، می فهمیدم عروس به چه کسی می گویند اما امروزه جامعه طوری شده که همه عروس شده اند این برای من خیلی درد آور است.

انتهای پیام/ص

منتشر شده در سایت اترک نیوزhttp://atraknews.com/new.aspx?id=46326

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۵/۲۶
الهام صباحی

نظرات  (۱)

۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۱۲ آبدارچي كاروان
هعييي.....
پاسخ:
:) 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی