الف صاد

سکینه نظافتی متولد سال 1341 در روستای طبرتوابع شهرستان بجنورد به دنیا آمد شانزده ساله بود که با عبدالله افتخاری نسب از هم روستایی های خودش ازدواج کرد دو سال از ازدواجشان نگذشته بود در دوره بارداری همسرش اسیر شد.

به گزارش ساجده، بیست و ششم مرداد سالروز بازگشت اسرا به ایران بهانه ای شد تا پای صحبت های همسر حاج عبدالله افتخاری نسب بنشینیم صحبت هایش را اینگونه شروع می کند.

وقتی که عروسی کردیم چند ماه بعد راهی سربازی شد ارتش خدمت می کرد لشکر زرهی 81کرمانشاه مرخصی هایش زود به زود بود مردی آرام و صبوری است وقتی می آمد گاهی برایمان تعریف می کرد و درگیری های آن منطقه هم زیاد بود ولی ما چیزی از حرف هایش متوجه نمی شدیم .

حدود یازده ماه از سربازی اش گذشته بود یادم هست جمعه بود که تلویزیون برنامه کودک نشان می داد و مجری تلوزیون اعلام خبر جنگ کرد دلم لرزید و ترسی تمام وجودم را گرفت اما باز هم از جنگ چیزی نمی دانستیم حال و روز خوبی نداشتم تا اینکه خبر آوردند که حاج عبدالله در سرپل ذهاب شهید شده است.

 اوضاع همه خانواده به هم ریخته بود مراسم شهادت ایشان را در معصوم زاده گرفتیم باردار بودم و حال روحی ام خوب نبود قبل از مراسم چهلم بود که در منزل بودیم یکی از هم روستایی هایمان که در منزل سرهنگی کار می کرد گفت اشتباهی به منزل آنها زنگ زده اند و گفتند که عبدالله اسیر است اول فکر کردیم برای اینکه ما را دل گرم کنند این حرف را زده است اما واقعیت داشت بعد از تحقیق برادر شوهرم به هلال احمر تهران مراجعه کرد و فهمیدیم زنده و اسیر است.

زمانی که اولین نامه را هلال احمر آورد، در بین امید ونا امیدی برای زنده بودنش بودیم . در نامه نوشته بود که به پدرم و فرزندم فرهاد سلام برسانید در حالی که پدرش سالها پیش فوت کرده بود و من هنوز باردار بودم و حاجی از بارداری من اطلاع نداشت. نامه را پاسخ دادیم و ته دلمان ضعف می رفت نکند شهید شده باشد و نامه برای دلخوشی ما ارسال شده است.

نامه دوم که به دستمان رسید توضیحی از وضعیت خودش داده بود و اینکه نامه قبلی را بدون اطلاع او، سرگروهبان نوشته و به صلیب سرخ داده بود و از زنده بودنش شاد شدیم و فرزندم که دنیا آمد دختر بود برادر شوهرم گفت اسمش را شیرین بگذاریم. گاهی شیرین را فرهاد هم صدا می کردیم. نامه ها یک برگه بیشتر نبود وقتی هلال احمر نامه می آورد دست به دست می چرخید همه خانواده برای نوشتن چند خط نامه جمع می شدیم بارها نامه را می خوانیدم و گریه می کردیم.

شیرین دختر آرام و دوست داشتنی بود هیچ وقت چیزی از من نمی خواست الان هم همینطور است در طول دوره اسارت همسرم دلم می خواست برای دخترم یک عروسک و دوچرخه بخرم که همان را هم نتوانستم بخرم .

همیشه برایش از پدرش تعریف می کردم سر سفره که می نشستیم دعا می کردیم که پدرش هم آزاد شود و با هم غذا بخوریم. همیشه برای آزادی پدرش دعا می کردیم و خیال روزهایی را می کردیم که پدرش بر می گردد سعی کردم در زمانی که همسرم در اسارت است از زندگی که به من سپرده بود به خوبی محافظت کند تا وقتی بر می گردد در برابرش سرفراز باشم.

 از طرف بنیاد شهید برای اعزام به سفر حج من را ثبت نام کردند که گفتم بدون اجازه همسرم نمی روم و نرفتم چون می خواستم خیالش از زندگی اش جمع باشد.

 

 

سکینه نظافتی از زمانی که خبر آزاد شدن همسرش را به او داده بودند گفت:

یادم هست آن زمان آقای ولایتی برای توافق 598 می رفت و من همیشه رادیو را گوش می کردم همسایه مان ساعت 1 به خانه ما آمد و گفت فکر می کنم توافق شده است انشالله اسرا آزاد می شوند آمده بود خانه ما تا من حالم بد نشود.

 فکر می کردیم که حاجی چون جز اسرای اول جنگ است زود تر آزاد می شود ولی اینطور نبود هر روزمان با ذوق و شوق آزادی اش می گذشت.

اول شهریور سال69 آزاد شده بود و با بقیه اسرا در پادگانی در  تهران استقرار داشتند و موضوع از این قرار بود که تا زمان بهبودی وضعیت جسمانی شان و انجام عمل بر روی آن ها به خانواده ها اطلاع ندهند.

 روزی با اصرار می خواهد که با تماس بگیرد هر چه اصرار می کنند اگر صدای مادرت و یا همسرت را بشنوی دیگر برای عمل نمی مانی قبول نمی کند صدایش را که پشت تلفن بعد از ده سال شنیدم باورم نمی شد. صدایش و لهجه اش تغییر کرده بود مدام تکرار می کردم من سکینه همسرت هستم اما حاجی به سردی پاسخ می داد صدای مادرش را که شنید برای عمل دیگر نماند و به بجنورد آمد.

همسرش از اولین دیدارش بعد از ده سال گفت: همه اشک بودیم شوق و ذوقی بود که وصفش نمی توان کرد حاج عبدالله خیلی لاغر شده بود آنقدر که احساس می کردی سرش مانند کودکی است که روی تنش نمی تواند نگه دارد. من را نمی شناخت  و نه تنها من بلکه هیچ کس را نمی شناخت ده سال گذشته بود دخترش را به او نشان دادم شیرین ده سالش شده بود. حاجی خیلی سرد برخورد می کرد.

سخن شما با دختران و مادران امروز :

متاسفانه دختران امروز درست است که تحصیلات بالایی دارند اما درک و فهمی از زندگی مشترک ندارند به زور و فشار به همسرانشان می خواهند به چیزهایی که خوشبختی و آرامش نمی آوردند برسند کسی که زندگی اش را دوست داشته باشد با تمام سختی هایش کنار می آید تا می توانند همین اول زندگی با همسرانشان باشند سختی ها را با هم تحمل کنند تا به هدف مشترکشان در زندگی برسند.

انتهای پیام/الهام صباحی

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۵/۲۶
الهام صباحی

نظرات  (۲)

زندگی  واسه من تموم  شد....دیر  یا  زود   میفهمی  منظورمو...
پاسخ:
چقدر زود ...دل نگرانی ام خودت هستی تو خوب باش به ارامش وجدان ...
هیچوقت اولین  روزی  که ازادگان  به ایران اومدن رو  فراموش  نمیکنم...داشتیم  از  بام  به  طرف مشهد  حر کت میکردیم  که نزدیک  اسفراین  بود   جلوی  ماشین رو گرفتن  و گفتن   صبر کنین  تا ماشین  ازادگان  رد بشه...چقدر  اون روزا  خوش  بودم....  چقدر  زود پیر   شدیم!
پاسخ:
روزهای خوب همیشه هست .چقدر زود احساس پیری کردید اقامرتضی زندگی هنوز جریان دارد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی