الف صاد

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

این روزها 

این روزها که حس تولد است 

این روزهاکه حس میکنم باید برای یه چرخیدن خودم یا زمین و زمونه

برای هبوط و عروجی دوباره 

برای دنیا بازی ....از دنیای به دنیایی .....

به دنیایتان امدم 

برای تغییر و اصلاح و جوانه زدنم ....

برای بهاری شدنم 

برای قد کشیدنم 

برای بزرگ شدنم 

برای همه بودنم 

برای اغاز یه دنیای جدید 

برای رفتن یه دنیای جدید تر ....بازی دنیا...دنیا بازی

همشو با تو جشن بگیرم ....

و بخندم و دورت بگردم 

اگر چه شناسنامه ها شدند سند ثبت بودنمان 

تجربه مان 

روزهای عمرمان 

فردا همین فردا رو ثبت کرده اند برای بودنم در دنیای خودشان 

اما زهی خیال باطل 

من روزهاست که در دنیای شما وحشت زده جیغ زدم 

با محبتتان  لبخند میزنم 

در فراقتان گریه میکنم 

ارزویتان می کنم 

و عاشقتان می شوم 

و با شما بودن گرم می شوم مثل بهار

درست 4 روز بعد رسیدنم  مرا به رسمیت شناختید 

دیر کردید اهای ادم هایی که مرا ثبت کردید 

18 فروردین تولد من در میان شماست 

14 فروردین بودنم در دنیایی است که همه 13 ها را به در کرده اند سبزه ها را گره کرده اند 

ارزو کرده اند 

و من عاشقانه در ارزوهای شما در میان چشمان پر از شوق وشوقت و در قلب های پر ازخواستنتان براورده شدم 

من ارزوی براورده شما بودم 

تولدم برای انان که همواره ارزویم کرده اند وارزویم میکنند مبارک باشد .....


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۵۳
الهام صباحی

روسری گلدارش را که  همسایه ها بر سرش انداخته بودند دو سه بار تا زد و سرش را محکم بست تا شاید درد سرش کمی ارام بگیرد .موهای سیاه رنگش پریشان از کنار گردن تا روی سینه اش ریخته بود با انگشتانش چند تار موی سپیدش را گرفت و لبخندی تلخ گوشه لبانش خشک شد .پاهایش را توی رختخواب جمع کرد و به مردش نگاهی کرد ومرد سر از سجده برداشت و دستانش را به سوی اسمان برد و به صورتش کشید ....


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۳۱
الهام صباحی

آن روز شرکت بودم.تکونی به خودم دادم و از این ور اتاق به انور اتاق رفتم و یه قسمتی که راحت تر بود نشستم.کمی با پاهام ور رفتم تا اروم بشینم .حوصله ام از تلفن های زیاد ریس سر رفته بود .و کلافه بودم تا بهش نزدیک بشم .ریس سرش رو چرخوند و نگاهی بهم کرد در حالی که هنوز داشت با تلفن حرف میزد .صدای در امد وریس گوشی رو قطع کرد .مردی با کت و شلوار مرتب و رنگ و رو رفته سرمه ای وارد اتاق شد .با نگاهی سر تا پاشو بر انداز کردم .چهره ای خسته داشت.پرونده ها رو روی میز گذاشت و با متانت خاصی حرف می زد  صداش نه زیر ونه بم بودکوتاه و مختصر حرفاشو زد و خواست از در اتاق خارج بشه. از ان ادم هایی بود  که عذاب وجدان نزدیک شدن بهش  به چند لحظه خوشی نمی ارزید .

حرکتی به خودم دادم وبا اضطراب به سمت ریس رفتم. قبل از اینکه مرد خارج بشه صدای تق تق کفشی مثل گروم گروم قلبم که داشتم به ریس نزدیک میشدم حواسم رو پرت کرد. نگاهی بهش کردم قد بلند و لاغر اندام و سفید چهره بود لباس مرتبی پوشیده بود که جذابیتش رو بیشتر ومیکرد و توجه ،به سمت خودش میکشید تا تمامش رو یه مروری بکنی .شال فیروزه ای و موهای سیاهش مثل قابی   صورت مثل قرص ماهش  رو گرفته بود ، سفیدی گردنش کنار درخشش گوشواره اش مست می کرد .راهم رو نا خوداگاه عوض کردم .انقدر شیفته اش شدم که یادم رفت کجا هستم حتی یادم رفته بود که اب دهنم رو قورت بدم اصلا صداشو نمیشنیدم که چی به ریس میگفت یه لحظه به خودم امدم که داره از اتاق خارج میشه مسیرم رو عوض کردم و به پشت سرش راه افتادم .ریس مثل اینکه من رو دیده باشه با نگاهی دنبالم کرد .تا خواست در رو اتاق رو ببنده اروم لبام رو گذاشتم روی گردن زیباش ...دیگه هیچی نفهمیدم ...اخرش همینجا بود ...حتی یه جرعه هم نتونستم ...اهی کشید و گفت تموم شد ....

بقیه پشه ها سری تکون و دادن و به پشه بعدی نگاه کردن و گفتن حالا نوبت توست که بگی چی شد که مردی..............

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۳ ، ۲۱:۳۶
الهام صباحی