الف صاد

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه‌ای که خرمشهر سقوط کرد یک ماه به‌طور مداوم کربلا را می‌دیدم. «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین" جمله‌ای که شهید محمد جهان‌آرا در آغاز وصیت‌نامه‌اش نوشت بود

 غروب روز 31 شهریور 1359 شهر خرمشهر زیر آتش گرفته شد و عراق مطمئن بود كه با دو گردان نیرو ظرف مدت 24 ساعت خواهند توانست آن را به تصرف خود درآورند و بعد از آن، از طریق پل ذوالفقاریه، به آبادان دسترسی پیدا كنند و در فاصله كوتاهی به اهواز رسیده و خوزستان عزیز را از كشور جمهوری اسلامی جدا نمایند. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۰۷:۴۹
الهام صباحی

میزهای کوچک کافه را دوست دارم 
وقتی دستانت را روی میز میگذاری
و قهوه ات را به لبخند لب میزنی 
ومن 
تنها گزینه ی محبتت میشوم 
وقتی اندیشه ات را به روی حرف هایم میکشی 
و زمزمه صدایت تنها موسیقی کلاممان می شود 
و دوستی جوانه می زند
پشت میز کافه هنر 
بین فنجان قهوه و شکر 


تقدیم به مهران رحمانی عزیز و راضیه بدرانلویی عزیز

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۴۸
الهام صباحی

اتفاق ها را دوست دارم 
و اتفاق هایی که خاطره ساز می شوند را بیشتر 
و تو 
خاطره ساز اتفاق هایم شده ای
دوست داشتنت کم کاریست 
باید 
عاشقت شوم

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۵۶
الهام صباحی


12 شهریور به مناسبت شهادت رئیسعلی دلواری روز مبارزه با استعمار نام گذاری شده است.  رئیسعلی دلواری آزادی‌خواه مشروطه‌طلب و رهبر قیام جنوب در تنگستان و بوشهر علیه نیروهای بریتانیا در دورهٔ جنگ جهانی اول  بود .وی نقشی کلیدی در قیام جنوب داشت. قیام مردم تنگستان به رهبری رئیسعلی دو هدف عمده داشت یک پاسداری از بوشهر و دشستسان و تنگستان به عنوان منطقه سکونت خود و دوم جلوگیری از حرکت قوای بیگانه به درون مرزهای ایران و دفاع از استقلال وطن بود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۳ ، ۰۶:۲۴
الهام صباحی

ژاکت عمه برام سنگینه وقتی می پوشمش تا زیر زانو هام میاد شونه هام به سمت پایین کشیده میشن.عمه روی دو تا زانوهاش نشسته و  روسریش رو در میاره و دور سروم میپیچه و پشت سرم یه گره شل می بنده و با دستش موهای جلوی روسریم رو داخل میده ولپم رو می کشه 

-حالا برو ،در حیاط وایستی میان

-تا در سرکوچه برم

-برو ولی مواظب باش

-چشم

 در اتاق باز میکنم و سوز سرمای غروب صورتم اروم نوازش میکنه .کفش های پلاستیکی رو که خریدم رو می پوشم و به دو تا چشم های روی کفش ها دقت میکنم که چپه نپوشم .به سمت در حیاط می رم ودر چوبی حیاط مادربزرگ با دو تا دستام میگیرم و میکشم عقب ،با صدای کلفتی کمی باز تر میشه و کلون در میگیرم و دوتا ضربه میزنم و میخندم .

توی کوچه به اسمون نگاه میکنم دیگه خورشید از پشت دیوار ها و پشت بوم کاهگلی مشخص نیست .کنار پا دری حیاط می شینم و به این فکر میکنم الان خونمون  صبح شده؟. حتما الان مامان داره صبحانه درست میکنه. دلم کمی برای مامان و بابام تنگ شده

تا سر کوچه لی لی می روم و بر میگردم و سر در حیاط می ایستم داد میزنم ماما ، ماما

صدایش از ته کندوخانه ها می اید .ها چیه بیا تو؟

ماما چادرش را به گردنش بسته و سطل شیر به دست به سمت در حیاط می اید ؟

جی شده دخترم ؟

چند تا دیگه میاد؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۳ ، ۰۹:۱۸
الهام صباحی

میان شمشاد ها
سلام می کند
و من
نگاه اشنایش را 
به تلافی 
یخ میزنم .

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۰۶
الهام صباحی