الف صاد

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است


به گزارش اترک نیوز، بعد از مدت کوتاهی زنی لاغر اندام حدودا سی ساله در را باز می کند. خودم را معرفی می کنم و وارد ساختمان می شوم . حیاطی کوچک که وجود درختان و گل و گیاه رنگی دیگری به آن داده است، پیرزنی مسن روی پله ها زیر نور آفتاب نشسته است کمی آن طرفتر چند خانم جوان و میانسال و حتی نوجوان مشغول صحبت با یکدیگر هستند به آنها سلام می دهم و از پله ها بالا می روم . بعد از صحبت های اولیه با مدیریت داخلی از او خواهش می کنم  مددجویی که تمایل به مصاحبه دارد را دعوت کند. 
بعد از چند لحظه خانمی جوان و لاغر اندام وارد اتاق می شود. کمی برایش توضیح می دهم . لبخندی می زند و می گوید مشکلی نیست . 
 
 
 
 
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۰:۴۵
الهام صباحی

در آستانه روز کارگر دیداری با خانواده شهید ناصر خاکی یکی از شهدای کارگر شهرستان بجنورد داشتیم وقتی برای هماهنگی قرار مصاحبه زنگ زدیم صدای پدر شهید از پشت تلفن آرامش خاصی داشت از ما می خواست چند ساعت دیرتر از وقت تعیین شده به منزلشان برویم چون همسرش بخاطر کسالتی که داشت به درمانگاه رفته است. زنگ در را که می زنیم صدای گرم پدر از پشت در لبخند را بر چهره مان می نشاند مادر شهید عصا به دست آهسته به استقبال مان می آید.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۱۸
الهام صباحی

به گزارش ساجده،  شهید علی اصغر خراسانی طرقی ، متولد 1342 بجنورد که در سال 1361 در سن 19 سالگی به شهادت رسید.

هفتم محرم به دنیا آمد و به پیشنهاد یکی از فامیل هایشان که از روضه امام حسین (ع) به منزلشان آمد و گفت امروز روضه حضرت علی اصغر (ع) بود و به اسم این بزرگوار است و آنها هم به آقا سید زهرایی گفتند اسمش را علی اصغر بگذارند.

از همان بچگی پسر آرام و خوبی بود مادر نگاهی به پدر می کند و ادامه می دهد تا سال ها پدرش در جنگل کارش تهیه زغال بود و به تنهایی تربیت بچه ها را بر عهده داشتم . علی اصغر بعد از دخترم به دنیا آمد و خواهرش را خیلی دوست داست .

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۵۸
الهام صباحی


چادر را از روی صورتم بر میدارم و نور آفتاب می زند توی چشمم، همین که می نشینم شره عرق از بین سینه هایم مثل ماری حرکت میکند قلقلکم می شود و با دستم لباسم را روی شکمم می کشم تا عرقم خشک شود، صورت  امیر سرخ شده و قطره های عرق روی سرش برق میزنند چادر را روی سرش می کشم و کش و قوسی به خودش می دهد و حالا که دستش زیر سرم نیست به سمت دیگر قل می خوردو چادر دورش می پیچد.

-یه پیاله چای بزار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۲۲
الهام صباحی