الف صاد

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

شهید جانمحمد عمیق متولد 1339 در روستای محمدیه بجنورد به دنیا آمد وی در دوران انقلاب با دوستانش فعالیت های انقلابی انجام می داد و بارها توسط ژاندارمری یزدان آباد دستگیر شده بود.وی پس از پیروزی انقلاب در جبهه های نبرد حضور یافت و پس از سیزده ماه حضور در مناطق عملیاتی اهواز،اندیمشک، حمیدیه، دشت آزادگان حضور یافته بود بخشی ازخاطرات شهید از آویزان شدن در چاه برای شکنجه تا شهادت در سوم خرداد را در ادامه می خوانید.
به گزارش اترک نیوز،بتول خواهر بزرگترجانمحمد عمیق است مهمان خانه اش که می شویم عکس برادرش روی دیوار توجه مان را جلب می کند عکسش را برایمان از روی دیوار پایین می آورد و می گوید قبل از رفتن دوتا عکس گرفته بود یکی با لباس نظامی بود واین یکی بدون کلاه نظامی به من نشان داد و گفت کدام بهتر است من هم این را انتخاب کردم و به دیوار خانه ام زدم تا دلتنگش نشوم.
 
 
 
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۵۳
الهام صباحی
سکینه نظافتی متولد سال 1341 در روستای طبرتوابع شهرستان بجنورد به دنیا آمد شانزده ساله بود که با عبدالله افتخاری نسب از هم روستایی های خودش ازدواج کرد دو سال از ازدواجشان نگذشته بود در دوره بارداری همسرش اسیر شد.

به گزارش ساجده، بیست و ششم مرداد سالروز بازگشت اسرا به ایران بهانه ای شد تا پای صحبت های همسر حاج عبدالله افتخاری نسب بنشینیم صحبت هایش را اینگونه شروع می کند.

وقتی که عروسی کردیم چند ماه بعد راهی سربازی شد ارتش خدمت می کرد لشکر زرهی 81کرمانشاه مرخصی هایش زود به زود بود مردی آرام و صبوری است وقتی می آمد گاهی برایمان تعریف می کرد و درگیری های آن منطقه هم زیاد بود ولی ما چیزی از حرف هایش متوجه نمی شدیم .

حدود یازده ماه از سربازی اش گذشته بود یادم هست جمعه بود که تلویزیون برنامه کودک نشان می داد و مجری تلوزیون اعلام خبر جنگ کرد دلم لرزید و ترسی تمام وجودم را گرفت اما باز هم از جنگ چیزی نمی دانستیم حال و روز خوبی نداشتم تا اینکه خبر آوردند که حاج عبدالله در سرپل ذهاب شهید شده است.

 اوضاع همه خانواده به هم ریخته بود مراسم شهادت ایشان را در معصوم زاده گرفتیم باردار بودم و حال روحی ام خوب نبود قبل از مراسم چهلم بود که در منزل بودیم یکی از هم روستایی هایمان که در منزل سرهنگی کار می کرد گفت اشتباهی به منزل آنها زنگ زده اند و گفتند که عبدالله اسیر است اول فکر کردیم برای اینکه ما را دل گرم کنند این حرف را زده است اما واقعیت داشت بعد از تحقیق برادر شوهرم به هلال احمر تهران مراجعه کرد و فهمیدیم زنده و اسیر است.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۱۸
الهام صباحی
حاج عبدالله را از طریق چند نفر از اسرای دفاع مقدس شناختیم می گفتند روز دوم جنگ اسیر شده بود و طولانی ترین دوره اسارت را داشت یعنی چیزی حدود 119 ماه از عمرش را در اسارتگاه های دشمن بسر برده است.

وارد خانه که شدیم باغچه زیبای حیاط و گل هایی که با ظرافت خاصی کاشته شده بود توجه مان را جلب کرد، همسر حاج عبدالله که به استقبالمان می آیدوقتی متوجه توجه ما به گل های حیاط می شود، می گوید همسرم علاقه خاصی به کشاورزی دارد و با هم بیشتر وقتمان را در باغچه حیاط با گل ها و گیاهان پر می کنیم.

حاج عبدالله که به جمعمان اضافه می شود همان ابتدای صحبت می گوید من زیاد اهل صحبت کردن نیستم و نمی دانم چه به شما بگویم.باید سوال کنید تا خاطرم بیاید.ابتدا می خواهیم خودش را معرفی کند؟

گفتگو با چنین فردی و رسیدن به پاسخ سوالاتی از قبیل چرایی و چگونگی اسارت در روز دوم جنگ و خیلی از سوال هایی که ذهنم را مشغول کرده بود، برایم جالب بود، مشتاق دیدارجانباز و آزاده سر افراز شدم در ادامه مصاحبه خبرنگار اترک نیوز را با جاج عبدالله افتخاری نسب می خوانید:

عبدالله فرزند محمدف متولد 1332 روستای طبر از توابع شهرستان بجنورد، در سال 57 ازدواج کردم و در سال 58  در لشکر 81 زرهی کرمانشاه مشغول به خدمت شدم.

موقعی که جنگ شروع شد در کدام منطقه بودید؟

در گیری ها خیلی پیش از شروع رسمی جنگ وجود داشت ما در کردستان صبح ها به گشت زنی مشغول بودیم و شب ها جرات اینکه بیرون از پادگان برویم را نداشتیم تقریبا پیش از آغاز رسمی جنگ یعنی 31 شهریور 59 برای جلوگیری از پیشروی عراق، از کردستان به پادگان حاجی آّباد کرمانشاه رفتیم و از آنجا به سرپل ذهاب اعزام شدیم که حدود چهار روز آنجا بودیم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۱۴
الهام صباحی

همزمان با تشییع شهدا در بجنورد، خانواده های زیادی به چشم می خوردند که کودکانشان را همراه خود آورده بودند تا فرشته های آسمانی را احساس کنند....

به گزارش ساجده،

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۴۸
الهام صباحی

مادر شهید محمدرضا سهرابی، پس از 29 سال با به آغوش کشیدن پیکر مطهر پسرش آرام شد. شهید محمد رضا سهرابی در 29فروردین سال 1365 در عملیات تک دشمن در منطقه عملیاتی زبیدات به شهادت رسید، پیکر این شهید از طریق کارت شناسایی احراز هویت گردید.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۴۰
الهام صباحی
قصه زندگی عباس معمولی است پسری که در هیجده سالگی برای خودش در آرایشگری استادی ماهریست درآمد خوبی دارد و هیجده سال پس مصرف انواع مواد مخدر زن همسایه با تلنگری زندگی اش را به هم می ریزد در ادامه داستان زندگی عباس را می خوانید.

به گزارش اترک نیوز، با هماهنگی هایی که درمرکز ترک اعتیاد انجام شد مشغول صحبت با دکتر رامتین جهانگیری هستیم تا مددجوی که هماهنگ شده است برای مصاحبه بیاید، عباس در می زند و وارد اتاق می شود بعد از احوال پرسی می گوید که زندگی من معمولی است می خواهم با گفتن قصه زندگی ام بگویم اعتیاد را در زندگی تان عادی نکنید عادی نیست .

عباس چهل سال سن دارد و چهار سال است که دوره پاکی را می گذراند و آشنایی با مواد مخدرش را اینگونه تعریف می کند:

تریاک و سیگار را از بچگی در میان خانواده و اقوام دیده بودم در مهمانی ها و دور هم جمع شدن ها معمولا تریاک و شیره هم بود مسئله تازه ای نبود هر کس هم پای این بساط بود توجیهی برای خودش داشت یکی می گفت: تفننی هست دیگری می گفت: هفته ای یک بار مصرف می کند.

اما کسی نمی دانست که مصرف مواد چیزی نیست که بتوان کنترلی مصرف کرد و زمانی که افسارت به دستش بیفتند کارت تمام است.

سیگار را از راهنمایی شروع کردم کسی هم اصراری به سیگاری کردنم نداشت خودم سیگار را انتخاب کردم شاید حس می­کردم حس مردانگی می دهد حدود هیجده سالگی پدرم برای من و برادرم مغازه ای آماده کرد و با هم دیگر آرایشگری می کردیم در کارم استادی شدم و آرایشگاه همیشه شلوغ بود کم کم پاهایم به دلیل سرپا بودنم شروع به درد کرد، گاهی از درد ناله می کردم و پاهایم را ماساژ می­دادم .

یک روز دوستانم به من پیشنهاد دادند که یک دود شیره بکشم تا درد پاهایم آرام شود. بیشتر از سه دود نکشیدم حالت تهوع گرفتم و بالا آوردم بعد ظهر سرکار احساس سبکی می کردم درد جسمی ام خوب شده بود و سرحال بودم بیشتر از روزهای قبل کار کردم .

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۵۰
الهام صباحی
شهید بازرگان گریوانی فرزند رضا در نهم فروردین ماه 1346 در روستای گریوان از توابع شهرستان بجنورد به دنیا آمد. وی پس از اتمام دوره ابتدایی وارد حوزه علمیه مشهد شد، پس از آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه می شود و در سن 16سالگی در منطقه بستان به فیض شهادت نائل می شود.
به گزارش اترک نیوز،  محیط بکر روستا روحیه ای شاد و لطیفی را برایش رقم زده بود مادرش می گوید بازرگان هفتمین بچه خانواده بود پسر آرامی بود حواسش به همه چیز توی خانه بود گاهی جارو دستش می گرفت و جارو می کرد و برایش مهم نبود که این کار دختر های خانه است و در کارهای کشاورزی به پدرش کمک می کرد ابتدایی را که تمام کرد به دلیل علاقه ای که به حوزه داشت راهی مشهد شد. 
مادر شهید بازرگان می گوید: وقتی پسرم برگه رضایت نامه اعزام به جبهه را آورد تا انگشت بزنم و راهی جبهه شود گریه کردم گفتم راضی نمی شوم که به جبهه بروی و برنگردی پسر عمویش عیسی گریوانی چند وقت قبل شهید شده بود و دلم نمی آمد بازرگان را از دست بدهم .

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۱
الهام صباحی


روبرویم می نشیند و همانطور که پیاز ها را پوست میکند حرف میزند و گریه می کند حرف هایش را ریز ریز میکند و با گوشه استینش صورتش را پاک می کند ...
حرف می زند 
دور می شود 
نزدیک می شود 
حرف نمی زنم 
بغلش نمی کنم 
فقط گوش می دهم 
چایم را جرعه جرعه می نوشم 
نگاهم را دزدکی روی صورتش می اندازم 
با لقمه توی دستم بازی می کنم 
حالا دیگر هق می زند 
طاقتم نمی شود 
در اغوشش نمی گیرم 
اشک هایش را پاک نمی کنم 
ارامش نمی کنم 
میدانم 
حرف هایش که تمام بشود کمی ارام تر می شود 
این روزها حرف هایش بیشتر از درد دوست داشتن است 
از درد تنهایی 
از درد نه شاید از ترس ...
-چی میخوای درست کنی ؟
-ماکارانی 
-مرتضی که پیاز نمیخوره 
-راست میگی پس چرا بهم نمیگی
پیاز ها را می ریزد سطل اشغال و پیاز دیگری بر میدارد و دوباره روی زمین می نشیند 
پوست می کند و شروع میکند به ریز کردن 
دیگه حرف نمیزند 
اشک نمی ریزد 
فقط درون خودش اشوب می شود 
طوفانی می شود 
فکر می کند 
پیاز ریز می کند 
مادر من وقتی غصه دار می شود ..
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۶
الهام صباحی