الف صاد

۹ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

روی صندلی جا به جا می شوم ردیف روبروی من نشسته است سلام که می دهد به جای لبخند زیبایش چشمم به ساعتش می افتد. حسرتش هنوز تاریخ به تاریخ برایم تکرار می شود صدای تیک تیکش ارامم می کرد و موقع خواب لالایی شب هایم بود از همین فاصله که به او زل زده ام صدای ثانیه شمارش  قلبم را به تپش می اندازد و خاطره روزهایی که دقیقه به دقیقه منتظر امدنت بودم را تکرار می کند . بارها گفتم می روم پی اش اما نشد ، یک روز کوله ام را برمی دارم و تمام مسیر تهران -مشهد را پیاده بر میگردم.شاید نظرت عوض شود زمان را نگه داری و ساعت را از از شیشه قطار بیرون پرت نکنی انگار همان ساعت مچی پابندت کرده بود که بمانی . باید برگردم تمام مسیر را برعکس و انتهای ریل قطار دخیل ببندم به جای شفا این بار زمان بخواهم یک ساعت بیشتر از قبل ...
:blush:
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۴۶
الهام صباحی

با دست هاش بازی میکرد به دست هاش نگاه می کردم که کم کم داشت بیشتر به هم فشار میداد و سعی میکرد آروم باشه نگاهم رو بردم روی دهانش داشت شمرده شمرده حرف میزد و سعی میکرد چیزی رو  از  قلم نندازه به چشماش نگاه کردم ننگاهش به سمت پنجره و به گلدون شمعدونی کنار پنجره متمایل بود سکوت کرد . اهسته پرسیدم نامه ها عکس هم داشت

پلک زد چشمانش قرمز شد دست هاش محکم تر به هم فشار دادچشماش بست و اشک هاش جاری شد حس کردم نباید می پرسیدم آب دهانم را فرو دادم به من نگاه نکرد ولی من زل زده بودم به صورتش با انگشت اشاره اش  اشک هایش را از گوشه چشمش جمع کرد و ادامه داد : نه نداشت هیچ وقت نداشت کمی مکث کرد و بغضش را فرود داد و سعی کرد به خودش مسلط شود ولی

=: ولی

-ولی همیشه سلام می رسوند

=نخواستید که عکسی بفرسته

لباش به هم فشار داد و گفت تو این دنیا نبود که عکسی بفرسته فقط نامه های از طرفش به من می رسید.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۴۲
الهام صباحی


چادر را از روی صورتم بر میدارم و نور آفتاب می زند توی چشمم، همین که می نشینم شره عرق از بین سینه هایم مثل ماری حرکت میکند قلقلکم می شود و با دستم لباسم را روی شکمم می کشم تا عرقم خشک شود، صورت  امیر سرخ شده و قطره های عرق روی سرش برق میزنند چادر را روی سرش می کشم و کش و قوسی به خودش می دهد و حالا که دستش زیر سرم نیست به سمت دیگر قل می خوردو چادر دورش می پیچد.

-یه پیاله چای بزار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۲۲
الهام صباحی


کمی بیشتر به سمت راست بچرخید، لبخند بزنید 

اینطوری خوبه ؟

-کمی بیشتر سمت چپ صورت دیده نشه 

با فتوشاپ درستش کن دیگه 

- چی رو کبودی دور چشم یا لبخند 

- شما کارت بکن 

- چیلیک

دوربین روی  سه پایه محکم می کند و به سمت عروس می رود  ، 

-سرتون بزارید روی شونه داماد به این شکل  و به دوربین نگاه کنید و بخندید 

-بسه دیگه چقدر میخواید عکس بگیرید 

- چند تا مدل بیشتر  نمونده  که تکی از عروس میگیرم

- نمی خواد بسه 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۳ ، ۰۹:۴۲
الهام صباحی

نگاهی به گوشه راست مانیتور می کنم ساعت 14:35 چشمانم را می بندم و نفسی عمیق می کشم . کمی به صفحات باز شده مقابلم نگاه می کنم. رو به همکارم می کنم و می گویم: امروز چند شنبه است ؟ انگشتانش تند تند روی  صفحه کلید ضربه می زند و یک لحظه  توقف می کند و سرش را به سمتم بر می گرداند و کمی مکث می کند و جواب می دهد: امروز؟

موبایلش را بر می دارد و ضربه ای روی صفحه اش می زند .

سه شنبه چطور؟

-سه شنبه . سه شنبه .چقدر امروز خسته شده ام

- خب زودتر بروید ، چند روز است حس می کنم حالتان خوب نیست .

-صفحات باز شده را می بندم و سیستم را خاموش می کنم.

پالتویم را می پوشم و کنار در کمی می ایستم تا نگاهم کند . اما حواسش نیست .با صدای آرامی می گویم

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۳ ، ۱۰:۲۰
الهام صباحی

ژاکت عمه برام سنگینه وقتی می پوشمش تا زیر زانو هام میاد شونه هام به سمت پایین کشیده میشن.عمه روی دو تا زانوهاش نشسته و  روسریش رو در میاره و دور سروم میپیچه و پشت سرم یه گره شل می بنده و با دستش موهای جلوی روسریم رو داخل میده ولپم رو می کشه 

-حالا برو ،در حیاط وایستی میان

-تا در سرکوچه برم

-برو ولی مواظب باش

-چشم

 در اتاق باز میکنم و سوز سرمای غروب صورتم اروم نوازش میکنه .کفش های پلاستیکی رو که خریدم رو می پوشم و به دو تا چشم های روی کفش ها دقت میکنم که چپه نپوشم .به سمت در حیاط می رم ودر چوبی حیاط مادربزرگ با دو تا دستام میگیرم و میکشم عقب ،با صدای کلفتی کمی باز تر میشه و کلون در میگیرم و دوتا ضربه میزنم و میخندم .

توی کوچه به اسمون نگاه میکنم دیگه خورشید از پشت دیوار ها و پشت بوم کاهگلی مشخص نیست .کنار پا دری حیاط می شینم و به این فکر میکنم الان خونمون  صبح شده؟. حتما الان مامان داره صبحانه درست میکنه. دلم کمی برای مامان و بابام تنگ شده

تا سر کوچه لی لی می روم و بر میگردم و سر در حیاط می ایستم داد میزنم ماما ، ماما

صدایش از ته کندوخانه ها می اید .ها چیه بیا تو؟

ماما چادرش را به گردنش بسته و سطل شیر به دست به سمت در حیاط می اید ؟

جی شده دخترم ؟

چند تا دیگه میاد؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۳ ، ۰۹:۱۸
الهام صباحی

-سلام عباس آقا
صدایم را کمی بالاتر می برم و چیزی شبیه فریاد می شود ؟
-ســـــــــلام خوبید؟
کمی چشمانش را جمع می کند و نگاهم می کند تا بشناسد. نگاهش پر از اضطراب است.سرش را کمی خم میکند و آهسته می پرسد
-هنوز نیومده ؟
-کی؟
-محمد تقی
نگاهی به داخل حیاط خانه می اندازد و در حیاط را رها می کند تا سریع بیرون برود پایم را لای چهار چوب در می گذارم تا بسته نشود دستش را میان دستانم با لطافت خاصی می گیرم پوستش آنقدر نازک و چروکیده شده است که می ترسم آسیب ببیند .

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۳ ، ۰۹:۱۱
الهام صباحی

روسری گلدارش را که  همسایه ها بر سرش انداخته بودند دو سه بار تا زد و سرش را محکم بست تا شاید درد سرش کمی ارام بگیرد .موهای سیاه رنگش پریشان از کنار گردن تا روی سینه اش ریخته بود با انگشتانش چند تار موی سپیدش را گرفت و لبخندی تلخ گوشه لبانش خشک شد .پاهایش را توی رختخواب جمع کرد و به مردش نگاهی کرد ومرد سر از سجده برداشت و دستانش را به سوی اسمان برد و به صورتش کشید ....


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۳۱
الهام صباحی

آن روز شرکت بودم.تکونی به خودم دادم و از این ور اتاق به انور اتاق رفتم و یه قسمتی که راحت تر بود نشستم.کمی با پاهام ور رفتم تا اروم بشینم .حوصله ام از تلفن های زیاد ریس سر رفته بود .و کلافه بودم تا بهش نزدیک بشم .ریس سرش رو چرخوند و نگاهی بهم کرد در حالی که هنوز داشت با تلفن حرف میزد .صدای در امد وریس گوشی رو قطع کرد .مردی با کت و شلوار مرتب و رنگ و رو رفته سرمه ای وارد اتاق شد .با نگاهی سر تا پاشو بر انداز کردم .چهره ای خسته داشت.پرونده ها رو روی میز گذاشت و با متانت خاصی حرف می زد  صداش نه زیر ونه بم بودکوتاه و مختصر حرفاشو زد و خواست از در اتاق خارج بشه. از ان ادم هایی بود  که عذاب وجدان نزدیک شدن بهش  به چند لحظه خوشی نمی ارزید .

حرکتی به خودم دادم وبا اضطراب به سمت ریس رفتم. قبل از اینکه مرد خارج بشه صدای تق تق کفشی مثل گروم گروم قلبم که داشتم به ریس نزدیک میشدم حواسم رو پرت کرد. نگاهی بهش کردم قد بلند و لاغر اندام و سفید چهره بود لباس مرتبی پوشیده بود که جذابیتش رو بیشتر ومیکرد و توجه ،به سمت خودش میکشید تا تمامش رو یه مروری بکنی .شال فیروزه ای و موهای سیاهش مثل قابی   صورت مثل قرص ماهش  رو گرفته بود ، سفیدی گردنش کنار درخشش گوشواره اش مست می کرد .راهم رو نا خوداگاه عوض کردم .انقدر شیفته اش شدم که یادم رفت کجا هستم حتی یادم رفته بود که اب دهنم رو قورت بدم اصلا صداشو نمیشنیدم که چی به ریس میگفت یه لحظه به خودم امدم که داره از اتاق خارج میشه مسیرم رو عوض کردم و به پشت سرش راه افتادم .ریس مثل اینکه من رو دیده باشه با نگاهی دنبالم کرد .تا خواست در رو اتاق رو ببنده اروم لبام رو گذاشتم روی گردن زیباش ...دیگه هیچی نفهمیدم ...اخرش همینجا بود ...حتی یه جرعه هم نتونستم ...اهی کشید و گفت تموم شد ....

بقیه پشه ها سری تکون و دادن و به پشه بعدی نگاه کردن و گفتن حالا نوبت توست که بگی چی شد که مردی..............

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۳ ، ۲۱:۳۶
الهام صباحی